![]() |
![]() |
|
| این آخر خط منه ... شروع یک خط جدید !!! |
|
یه وقتا یه روزهایی هست که قدرشونو نمیدونی ، روزایی که دیگه تکرار نمیشن و حسرت تک تک لحظه هاشو میخوری ... یه وقتا یه کارایی هست که باید بکنی ، یه حرفایی هست که باید بزنی، اگرنه زمان میگذره و تا آخر عمرت یه دنیا حرف میمونه توو دلت که با هر هق هق گریه ات بالا میاریشون رو تمام خاطراتت ... یه وقتا امروز باید جلوی "ای کاش های" فردا رو گرفت. فردا خیلی دیره ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
I'm so lonely, broken angel
I'm so lonely, listen to my heart One n' only, broken angel Come n' save me, before I fall apart . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1391ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
۴ سال گذشت و من با یه تصمیم ناگهانی و لحظه ای برگشتم یه تصمیم که زمانی میگیریش که حس میکنی هیچ کس توی زندگیت نیست که بخواد و بخوای و بتونی باهاش درد و دل کنی .. کسی که بخواد بشنودت. کسی که موقعی که نیاز داری کنارت باشه . با وجود همه ی خستگیش بفهمه که توام خسته ای و آروم کردن ِ تو خستگی هاشو آروم کنه .. توی این چند سال آدمای زیادی توی زندگیم اومدن و رفتن. بعضی هاشون پر رنگ بودن و بعضی ها گذرا. حتی اسم خیلی هاشونو حتی یادم نمیاد .. یه عالمه تغییران احساسی و ظاهری من ِ الآن رو از گذشته متمایز میکنه و تنها نقطه ی اتصالمون به هم شب گریه های بی دلیل و دلتنگی های ناگهانیه لحظه هامه .. توی این مدت ۳ تا دفترچه خاطرات پر کردم و تنها همدم همیشگی غصه ها و شادی هام بوده و هست و میدونم همیشه هم خواهد بود . تا با یکی درد و دل میکنی فکر میکنن افسرده ای .. کی میدونه ؟ شایدم افسرده ام خیلی وقته شعر نگفتم . خیلی وقته دیگه با شنیدن صدای ابی ناخود آگاه اشکم سرازیر نمیشه. خیلی وقته که از بیرون رفتن از خونه نمی ترسم. از خودم بیزار نیستم و از حرف زدن با آدمای واقعی توی دنیای واقعی وحشت ندارم. خیلی وقته غرورمو کم کردم و خیلی وقته که عوض شدم .. کامل یادم میاد ۵ سال پیش اومدم نوشتم کنکور دارم .. حالا اومدم مینویسم دارم روی پایان نامم کار میکنم .. وای خدایا عمر چقدر زود میگذره .. کاش از آینده باخبر بودم . کاش میتونستم یه لحظه برگردم به روزای بی دغدغه ی کودکیم .. کاش بتونم جوری زندگی کنم که ۵ سال دیگه نیام بگم "کاش" .. " آزاد ترین فردی .. وقتی که نگی ای کاش" |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1391ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
احتمالا این وبلاگ دیگه آپ نمیشه
خدا به همراهتون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
دل نوشته هایم را تو باور کن
آن زمان که در پیچ و خم تردیدم و می خزم در آغوشت
باورم کن از تکاپوی نیازم
از نگاه مشتاقم که در پی توست ... و باز هم بی ثمر ...
با تو خواهم بود ... همان لحظه که بی من می گذری ... و حتی نیم نگاهی ...
راستی !!! مرا دیدی و گذشتی ...؟؟؟ بی تفاوت ...!
پیچک آرزوهایم را حلقه ی دستانت دیدی و آرام ... ژرفای نگاهم را دیدی وآرام گذشتی ...
نگفتم مرا دریاب
گمانم بود که هستی و درمیابی که نیازم ... بودنت ... آغوشت ...
بر من گذشت ... آسان نبود ... اما گذشت ...
و هستی ... و نیازی تازه در آغوشت
نگاهم میکنی ... با لبخندی محزون ...
که : تو هم نیستی ... تکه ی گم شده ی پازل من ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
و این تنهاییه مبهم
و این اندوه و این بحران
و اینک این خیال و خواهش و رسواییه عمق نگاه من
و بی تو این غروب و این تلاطم
با که خواهم گفت ؟!
با که گویم بغض بی رحم گلویم را ؟!
با که گویم هق هق تلخ شباهنگام ؟!
بی تو اما روز مرده
زندگی جام بلا خورده
تلخ می گریم از این دنیا
از آن
و این عمق نیاز من به بودن هاست
همیشه بودن و ماندن ...
تو میدانی چه می گویم
نپرس از اطلسی های پر از انکار
تو می دانی چه می گویم
بیا و خستگی را از دلم بردار
( سـارا ـــ پـاییـــــز ۸۶ )
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
آپ کردم
همش پرید
کلی هم فحشش دادم
دیگه خسته تر از اونم که دوباره همشو بنویسم
درود و دو صد بدرور
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
دوباره :
شـــــــ ... ــــب
بدون غم . بدون هیچ اندوهی
بدون همدمم . یارم . کتابم . بالشک خیس از نم اشکم ... دلم آشوب و قلبم بیمناک ... از فردا و فرداها ... دوباره شب شد و رفتی . نماندی و نبودی و ندیدی !!! ندیدی انتظارم را . غمه چشمان تارم را ! شکسته تر دلی دارم ز دست بی امان درد ... و بی عنوان ترین رویا ...
ندیدم هیچ اندوهی بدون شب ... ندیدم عاشقی خالی ز شب گریه ... دوباره شب .... دوباره لرزشه سینه ... دوباره التهاب درد در فقدان لبخندت ...
دوباره یاد تو ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
دیشب خوابتو دیدم ...
نمیدونم شیرین بود یا نه . نمیدونم خیر بود یا نه ...
فقط اینو میدونم اولین باری بود که قدم تو تاریکیه شبهای دلتنگیم میذاشتی !!!
اولین شبی که با طراوته چشمات رویای نیمه شبمو تازه کردی ...
چندین بار گریختم و به این امید که همقدم با من بیایی و در پی من ...
رویا بود ؟ آره ... چون تو نبودی ... نبودی و هیچ کس غیر از من معنیه این کلماتو نمی فهمه !!!
نمیخوام که بفهمه ... فقط خودم می فهمم و شاید خـــــــــودت !
ازت پرسیدم چــــرا ؟ یه سواله بی جوابه همیشگی ...
توضیح می دادی ... از همه جا و همه کس ... می گفتی ... احساستو ... همه چیو ... ولی نگفتی ... اونو نگفتی ...
نگفتی چـــــــــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟؟؟؟؟
هنوزم نمی دونم ... هنوز تو فکره رویای نیمه شبم با توام ...
و هنوز یک شب از رفتنت گذشته ...
( سارا ـ تک درخت ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
امشب تلخه . به تلخیه اشکهای رفتن . تلخه . تلخ
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری دس رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری ؟
خواستم برم . نشد . کم بود . کم . من یه ترسو ام
شونه ی کی مرهمه هق هقت میشه دوباره از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره
هیچی یادم نیست . هیچ . هیچ . هیچ
برگریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته
بخواب . تو آرامش . ابدی .
کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فــــــــــــــــــردا ...
نمیتونی . هر دو رو میخوای . هیچ کدوم حق تو نیست . نیست . بخواب... آروو ... م بخواب ٬
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
دلت نمی خواست بچه شی؟ نمی خواستی دوباره برگردی به اون روزای معصوم ؟ روزایی که هیچی جز محبت توی دلامون نبود ! آره ... عشق . محبت ! ولی ... ولی نه عشقی مثه ماله امروز ! نه اینقدر تهی ... نه این قــــــــــــــــدر تهی ................ !!!
(
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
سلام ! سلامی نه به مهربانیه دستان تو ! نه به طراوته یاس گونه هات و نه به وسعت دل سرشارت ... سرشار از همه چیز و همه کس . . . سلامی تنها به گرمای عطش عشق تو ... ای محبوبم !
یکیشو دادم ... سخته ولی من می تونم امیدوارم . تموم میشه . می دونم که میشه . ولی چه طوری تموم بشه ؟ اونش مهمه ! ( سارا ــ تک درخت ... ۱۳۸۶/۴/۷ آزمون سراسری ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
وای وای وای ... وحشتناکه !!! قبول کنید که گلو درد رو هم باید به لیست بلاهای طبیعی اضافه کرد !
راستی سلااااااااااام
دیروز بعد از ۴روز واندی(سوءتفاهم نشه کاری به آقای مدادیان نداریم
ساعت۳۰ /۱۲ نصفه شب به ناگاه از خواب پریدم (به ناگاه که چه عرض کنم .از ترس مادر گرام که فردا صبح با شمردن قرصا یقه ی مبارکو خفت نکنه که : هی .. دخترخانوووم
آره دیگه پا شدیم نیم خیز رو تخت قرصارو تندتندانداختیم بالا و ده برو که رفتیم ادامه ی خواب !!!!!!!!
البته بد نیس اینم بگم که اواسط قورت دادنه کپسول دومی بودم که ییهو مامانه با عملیاته ژانگولر (به قوله بعضیا دیر اومدی ...خوردم
آخی خواب چقد می چسبه بابا خودش که معضلی نیس ... صداااااااااااااااش واااای . ویززززززززززززززززززز مگه می ذاش بخوابم ؟ افتاده بودم به التماس بابا مگه تو خواب و خوراک نداری؟ ناموس نداری؟ ول کن دیگـــــــــــــه ! بابا جانه مادرت. (البته من از این عرضه ها ندارما . این کارا خوراکه خواهرمه. با سه سوت همشونو قتل عام می کنه خلاصه ... خواهش و التماسای من کارساز نشد ... خواب و ادامه ی رویای پریه دریایی به بعد موکول شد این جا که غریبه نیس . خودمونیما خودتون اگه بودین اولین پناهگاهی که به ذهنتون می رسید آشپزخونه نبود ؟؟؟ !!! خب معلومه که اونجام سرگرمیه دیگه ای غیر از یخچال یه یخچال پره هله هوووووووووووله رفتم سر وقتش ... وااااااااااااای . این چیه ؟ هند و و و و و و و و نه ؟؟؟ آخ جااااااااااااان . ماماااااااااااااااان من هندوووووووونه ولی مامان کجا بود نصفه شبی؟! الآن هفتمین پادشاهم فراری داده! خلاصه ... وقتی ضیق مادره عزیز تر از جانم رو احساس کردم . در اون ساعت از شب خودم دس به کار شدم یه کارد . یه چنگال . یه قالب چیـــــز همون پنیره خودمونه وقتی به خودم اومدم که ته هندونه رو دراورده بودم و معدمم مقداری از فرمه طبیعیش خارج شده بود ( اینجوری نیگا نکنا آدم خوار می شدی وای خدا . اگه مادره گرامی بره سراغ یخچالشو ببینه اجزای توش به یک چهارمه اندازه تنزل یافته خونم حلاله. البته من که یه جوری همه چیو انکار میکنم که خودشم به چشاش شک میکنه شمام که میدونم. زیراب زدن تو کارتون نیس بی خی بابا .اصن خدا خودش حامیه گشنه هاس . خودش یه کاری میکنه . من که از این همه بلای خانمان سوز جونه سالم به در بردم ... این که سهله ... نه ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
تا حالا شده توو اوج شلوغیه اطرافت تنها باشی ؟!!! یا یه دفعه زیر پاتو خالی حس کنی ! ؟؟؟ یه دفه همه ازت برنجن ... یه دفه همه پشتت رو خالی کنن ؟؟؟ یه دفه تنها شی ! یه دفه ... همه چیز ... در یه چشم به هم زدن ...!
XXX با یه سکوت دروغی ... یا یه حرف بی جا XXX
تا حالا حسش کردی ؟؟؟ یه روزی همه تنهات میذارن ... اینو مطمئن باش . همه میرن ... با ساده ترین اتفاق ... با یه شوخیه تلخ ... با یه تلنگر ساده ...
همه میرن ... یکی بی خبر و یکی با یه خداحافظیه خشک و خالی اما ... ابدی !!! و تو میشکنی ! قدره تمام لحظه های رفته و نرفته پیر میشی اون روزه که حس میکنی " چقدر تعداد کمی رو که پیشت موندن و تنهات نذاشتن رو دوست داری! که ... چقدر بهشون محتاجی !!!
اون روزه که می فهمی آدما و احساساتشون چقدر دروغه !!! ... می فهمی که دروغ شرط اول واسه شروعه یه رابطه ست یه دوستیه بی دووم توی باتلاق قلبت ...
از همه چیز و همه کس دل میکنی ...
اون موقعه که ... یاد حرفای
دیر نیست ! همون لحظه یاد منو زنده کن ... ... حتی اگر خودم زنده نبودم !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
***********************************
فقط ادعـــــــــــا
فقط حــــــــــرف
فــــــــقـط دروغ
فـــــــقـط ریـــــا
هــــــــــمــــین
اینها صفات توان
برات متاسفم ... همین طور واسه خودم !
از دل من رفتی ... ساکت و بی صدا ...
واسه همیشه ...
بدرود عشق من !
( سارا ــ تک درخت غم
********************************
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
سلام ... اول این که عــــــــــــــــــــــــــــــــیدتون مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !!!!! بعدم این که امروز سارا خانوم حالش خوبه ! جالبه . نه؟ از اتفاق های نادره ! ولی اتفاقات نادر هم می افتن . نه؟ می دونی مواقعی که حالم خوبه اصلا چیزی به ذهنم نمیرسه واسه گفتن اوه ... بر عکس موقعی که یه کوچولو دلم می گیره ... سر خدا رو می خورم اون مواقعه که خدا جونمم پشیمون میشه از خلق موجودی مثه من دیگه کاریش نمی شه کرد ... کاریه که شده !!! همینه که هست وای من برم که کلی کار دارم ..................... مواظب خودتون باشـــــــــــــــــــــــــین دوستون دارم ( سارا )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
تا حالا اینقدر در مونده نبودم ! نمی دونم چی کار باید بکنم ! وای خدا جونم ... من که خانواده ی به این خوبی دارم ... من که همه چیز دارم ... پس چی کم دارم ؟؟ ینی همیشه این خودمم که واسه خودم غصه می سازم ؟ ینی این منم که همه ی مشکلات دنیا رو می ریزم تو دلم ؟ چرا نمی تونم فراموش کنم ؟ چرا نمیشه برای یه دفعه هم که شده یه آپ شاد بکنم ؟ چرا هیچ وقت نخواستم خودم باشم ... با دیدن یه چیز رویایی همیشه ته دلم خالی می شد که چرا من ندارمش؟ چرا من نمی تونم مث اون باشم !!! نه ! الآن به تنها چیزی که نیاز دارم فکره !!! فکر ... تو تنهایی !!! خدا ............... تو رو دارم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
سلام . امروز تا ساعت ۶ مدرسه بودم !!! با دوستم درس می خوندیم .
مشخص می کنه !!! وحشتناکه ... نه ؟؟؟ نمی دونم . بی خی ببخشید که اینقد بی حوصلم ... آخه خیلی خستم ... هم روحی هم جسمی فردام می رم مدرسه ... تا شب دیگه رسما سرم داره می ترکه ( از درد ) می دونم ۲ کلمه حرف حسابم نزدم ... شما ببخشید همتونو دوست دارم ... خیلی خیلی خیلی .........
( سارا ) تک درخت غم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
پر از تهی ... هیچ نمی دانم !!!
کاش تو هم می نوشتی ... کاش حست رو می نوشتی ... کاش حرف دلت رو می نوشتی ... کاش می فهمیدم چی توی اون اقیانوس دلته ... کاش . . . کاش . . . کاش . . . کاش می فهمیدم !!!!
( سارا ) تک درخت غم !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
هنوز زنده ام . بدون هوا . بدون اکسیژن !!! باورت می شه ؟؟؟ می خوام حرف بزنم . با همدمم . با کاغذ پاره هایی که از روی دلتنگی پرشون می کنم ! نمی شه . نمی تونم با هیچ کدوم از این انسان های خاکی حرف بزنم یکی می خنده . یکی نمی فهمه چی میگم . یکی می گه خوب کاری کردی در صورتی که با نگاهش ملامتم می کنه . نمی فهمم . نمی خوام که بفهمم . همون کاغذ پاره ها که ساکت و آروم به حرفام گوش می کنن ... ... می تونن مرهم دردام باشن بهترن . خیلی حرفا داشتم ... دستم نمی ره ... نمی تونم بنویسمشون ....
آهای دنیا ..... تو شاهد باش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
خدا ! خداااااااااااااااااااااااااااا امروز می خوام با خودت حرف بزنم . با خود خودت !!! خدا جونم ... آخه چرا ؟؟؟ اینو واسه خودم نمی گم . واسه اون عاشقی می گم که از عشقش جداش کردی !!! بردیش پیش خودت ... خداااااااااااا . چرا ؟؟؟ چرا ما آدمک های صفحه ی شطرنجت رو این جوری کیش و مات می کنی ؟؟؟ نمی تونم بنویسم ... نمی تونم بگم که یه روزایی چقدرررر بی رحم می شی آخه یه موجود کوچیکی مثه من .... مثه اون .... چقد زمینت رو تنگ کرده مگه ؟؟؟ می گی کسیو که دوست دارم میبرم پیش خودم ... ولی آخه یه لحظه فکر کن شاید یه نفر هم توی این زمین خاکی مثه تو اونی که میبریش رو دوست داشته باشه !!! ........ خدا . گله دارم ازت . خیلی . خیلیییییییی تو تا حالا گریه نکردی . نمیفهمی من دارم چی میگم !!!!! نمیدونی سخته ... من ندیدمش . فقط خوندم . ولی اون که دیده و همیشه داشتتش چی ؟؟؟ اون چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
در خلا !!! در کنج تنهائی به دنبال تو می گشتم !!! در این کابوس وحشتناک به دنبال تو می گشتم !!! چه می دانی که من در عمق رویاها و در دریای بی همتا به دنبال تو می گشتم !!! ولی هرگز ندیدم هرم آغوش ستبرت را ... چرا ؟؟؟ ای مهربانم ... نازنین !!! ؟؟؟ برای روزگاری : به دست مرگ داده ای آن دست قشنگت را ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
سلام !!! بازم من اومدم !!! می دونی چرا همیشه نوشته های من پر از غمه ؟؟؟ چرا هر وقت می نویسم همه می گن این چیزا واسه سن تو نیست ... ... تو هنوز جوونی خودمم تازه فهمیدم چرا این جوریه آخه هر وقت تنها می شم ... هر وقت غصم می گیره ... ... هر وقت شب می شه هر وقت یه جور دیگه به زندگی نگاه می کنم و ... نوشتن آرومم می کنه فقط این جور موقع هاست که دوست دارم بنویسم ... واسه دلم ... واسه خودم ولی آخه احساس یه آ دمو ( اگه بشه اسمشو آدم گذاشت ) چه طوری می شه توی چند خط جا کرد ؟؟؟ واااای یکی نیست بگه بابا سارا خانوم بی خیال .. کم چرت و پرت بگو همون آپ نمی کردی بهتر نبود ؟؟؟ خیلی دخترای هم سنه خودمو می بینم که همیشه شادن !!! آخه مگه میشه؟؟؟ یعنی یه نفر می تونه هیچ غمی نداشته باشه ؟؟؟ هیییییچی ؟؟؟؟؟ نه . شایدم اونام مثه من یه وقتایی هوس نوشتن می کنن . نه؟ نمی دونم ... کاش می شد دیگه فکر نکنم ... بذارم دنیا هر جوری که خواست سرنوشتمو رقم بزنه !!! امشب ... من ... خودم ... افکارم ... آرزوهام ... همه با هم .......... ولش کن . نمی گم !!! ولی شما ها خوب بخوابید
با بهترین آرزوها :
**** سارا ****
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
سرخ وبی کران ... مثل دل من ... مثل دل تو !!! اگه دلت تا بی نهایت بود می تونستی همه چیو توش جا بدی !!! غم و شادی ... عشق و نفرت رو همشو یه جا ... کنار هم قشنگ می شد . نه ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
حالم اصلا جالب نیست !!! اصلا ... خدائی یه موقع باید تموم شه . نه ؟؟ کی می دونه کی ؟ ولی کاش هیچکی نبود ... کاش خودم بودم فقط خودم . تنها ... راستی چرا همه با نوشته های من بد شدن ؟؟؟ چرا می گن ولشون کنم ؟؟؟ پس اگه من ننویسم می خوام اینارو به کی بگم ؟ چرا هیچ چی واسه من کامل نیست . ؟ هیچی ... نه عاطفه . نه اخلاقم . نه درسم . حتی احساسم هم مثل بقیه نیست . وای . بهتره دیگه چیزی اضافه نکنم ... همینا بسه . چون چیزی آرومم نمی کنه و اونی که آرومم می کرد حالا دیگه هیچ تاثیری واسم نداره الان این جمله تو ذهنمه . می نویسمشو می رم :
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
واقعا از همه ی کسانی که میان و به کلبه کوچولوی ما هم سری می زنن ممنونم راستش من نمی تونم زیاد آپ کنم !!! درس و کنکورو این حرفا ..... چقدم که من می خونم ولی امیدوارم به بزرگی خودتون ما رو ببخشید ... ممنون ( سارا )
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
به گمانم زندگی زیباست ... به گمانم زندگی جاریست !!! تا نبودن ها و رفتن ها بمانند در پس ابهام ... زندگی زیباست آسمان دیوانه است غرق اشکی بی مهابا مانده است در دلش خاموش و خفته با پرستو هاست " زندگی زیباست "
تنتنغلالباتاتالتتالتلاتلاتل
تکه ابری می نهد پا در دل دیوانه ام ! بوی یاس آید ز سمت باغک گلخانه ام ! آرزوهامان تهی است ... آبشار عشق ما خشکیده است ... کیست آن بیگانه که گوید : " تا شقایق هست ... زندگی بایدکرد ؟؟؟ " اینک این تقدیر ماست . بیگانه از آن غافل است دیده ها را شسته است در زیر رگبار سکوت ... ... معنی زندان دلهامان نمی فهمد !
تنتنغلالباتاتالتتالتلاتلاتل
چگونه بانگ بردارم ؟؟؟ چگونه چشم ها را در پس ابهام بگذارم ؟؟؟ باز هم ... ز سوی شرق آید آن محبوب دلهامان مژده بر دیوانگان ! پادشاه عشق می آید . صبور و منتظر باشید . باز هم با چشم خود خواهید دید زندگی زیباست .... زندگی جاریست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
شیشه ی گلدون دلم . . . . پر از گل اطلسی بود نگاه مهربون یاس . . . . نگاه دل واپسی بود پرنده ها پر می زدن . . . . تو آسمون شعرمون ستاره ی قلب تو بود . . . . کنار ماه مهربون چرا نموند روزای خوب . . . . عطر صدای تو نموند ؟؟؟ انگار که تو عمق دلم . . . . از اولش هیچ کی نبود بیا و باز پر بکن این . . . . تنهائی و سکوتمو !!! تا که بازم حس بکنم . . . . تک تک ناب لحظمو !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
تا حالا شده یه لحظه تو زندگیت باشه که دلت نخواد با هیچی عوضش کنی ؟؟؟ دلت بخواد که زمان همون جا متوقف بشه !!
زمان .......
تنها چیزی که همیشه از گذرش می ترسیدم !!! و حالا !!! . . . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط #@#@ سارا _ مریم @#@# |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
... !!! فکر کن یه رهگذرم ... !!! یه لحظه دلت رو به من بده ... !!! راه مقصد رو نشونم بده |
|
RSS
|